باران عشق

فرشته کوچک من... میخوام توی این وبلاگ خاطرات قشنگ تو رو بنویسم تا اگه روزی بعضی جزئیات رو به خاطر نیاوردم  تا از قشنگ ترین لحظاتت برات بگم (متاسفانه مامانی یکم فراموش کار هست... )خودت بیای بخونی و لذت ببری... مامانی خیلی دوست داره و هر روزم که میگذره این عشق بیشتر میشه ...

میخوام اول از همه داستان مامان و بابا رو برات بگم ؛ من و باباجون توی شهریور سال ۸۰ با هم ازدواج کردیم یعنی سال ها پیش ... آرام ولی چون هر دوی ما زندگی سختی داشتیم میخواستیم توی شرایط درستی صاحب فرزند بشیم ولی خب راستش گاهی خیلی طول میکشه تا آدم به آرزوها و اهدافش برسه ولی با اینحال مامان و بابا حسابی صبوری کردند و زحمت کشیدند؛ البته اصلا راحت نبود دیگه صبر مامانی داشت تموم میشد که خدای مهربون درهای رحمتش رو گشود و خانه و زندگی درست شد، بعد هم زیباترین هدیه آسمونی رو بهمون داد یعنی تو دختر گلم ، تو شدی گنج زندگی من و بابا علی... خداروشکر میکنم به خاطر این لطف...

در واقع میشد که ما الان صاحب یک بچه چند سال بزرگ تر باشیم ولی واقعا دوست نداشتیم سختی هایی که ما کشیدیم تو هم بکشی نمیدونم در آینده چی پیش میاد ولی ما به نوبه خودمون همیشه تلاش میکنیم که زندگی مناسبی برات فراهم کنیم البته نمیگم بهترین زندگی رو میتونیم فراهم کنیم ولی مطمئن باش که بیشترین تلاش رو خواهیم کرد و از خدا میخوام که زندگیت سراسر خوشی و شادی باشه عزیز دلم...

میدونی قشنگم؛مامانی طعم مادر داشتن رو نچشیده ولی میخواد به ازای همه بی مادری هاش برای تو مادری کنه، میخوام که به خدای مهربونم ثابت کنم که لیاقت داشتن یک فرشته کوچولو رو دارم ولی بازهم به خودش پناه میبرم که در این راه کمکم کنه تا رو سیاه نباشـــــــــــــــم، میخوام که تو یک دختر سالم، قوی،‌ با ادب و باهوش باشی تا همیشه بتونی درست زندگی کنی عزیزم... بابا علی هم همیشه میگه که دوست داره بتونی فکر کنی،‌ میدونم که مثل بابات ذهن خلاقی داری و با افکار خوب پل خوشبختی رو توی زندگیت میزنی

 عکسی شبیه مادربزرگ



تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 3:33 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

دُردانه وجودم

دخترم امروز که مینویسم 16 مرداد سال 1395 دقیقا مصادف با ورود تو به چهل و پنجمین ماه زندگی ات ! یعنی سه سال و نه ماهه شدی عزیزترینم

هر چی یادم میاد از مرور لحظه هامون رو برات مینویسم فرشته من، برای فرداهایمان ...

دیشب موقع خواب اومدم قصه بخونم گفتی نمیخوام فقط محبت کن شروع کردم بوسیدنت و نوازش کردن موهای ابریشمی و قشنگت در حالی که سفت بازوی من رو گرفته بودی گفتی تو رو خیلی دوست دارم از بابایی بیشتر دوست دارم از غذا خوردن هم بیشتر دوست دارم حتی از بازی کردن هم بیشتر دوست دارم و من مست و خوشحال، انرژی و آرامش یافته بودم

صبح که پاشدی آوردمت تخت پیش بابایی مراسم ناز کردن های صبحگاهی گفتم ببین بابایی کی اومده بابایی خواب وبیدار بود یکم که جابجا شدی گفتی بابایی من مامانی رو ... مکث کردی قشنگ در حال جمله سازی بودی شروع میکردی جمله رو از اول گفتن بعد دوباره مکث میکردی که چجوری بگی آخرش دوباره گفتی بابایی من مامانی رو از تو بیشتر دوست دارم بابایی مهربون هم گفت معلومه آخه مامانی خیلی مهربونه قربون هر دوتاایی تون

روز چهارشنبه به مناسبت روز دختر شهربازی برنامه داشت بردمت اونجا خداروشکر بهت خییییییلی خوش گذشت با دوستات هستی و کیان هم بازی کردی و  رفتیم عکس گرفتیم و غذا خوردیم وقتی عکس رو دادن من با دیدنش حال بدی پیدا کردم که چقدر بد افتادم چقدر داغون افتادم " با اعتماد به نفس درگیرم"و همش میگفتم بارانی تو خیلی قشنگ افتادی کاش من توی این عکس نبودم گفتی تو خییییییییلی خوشگلی از خاله نوشینم خوشگل تری! (آخه تو خاله نوشین رو خیلی دوست داری)  و گفتی تو از منم خوشگل تری من دوست دارم این عکس رو همیشه میخوام ببینم عکسی که تو قشنگی توش بابایی هم رفتیم خونه کلی از عکس تعریف کرد و چسبوند به یخچال!

بابایی داشت برات قصه میخوند از آرزوهای کفش قرمزی که فرشته برآورده کرد یهو گفتی بابایی من هم آرزو دارم بابایی گفت آرزوی تو چیه گفتی من نی نی میخوام داشته باشیم بچه کوچولو

بابا که موافق نبود گفت یعنی تو حاضری تخت خودت رو با یه بچه تقسیم کنی با اطمینان گفتی بله خونه مون همین قدری باشه نمیخواد بزرگ بشه بعد بابایی گفت یعنی حاضری اتاقت مال دوتاتون باشه بازم گفتی آره میخوام شما هم دیگه نمیخواد هی بیاین و برین ما دو تا پیش هم باشیم بعد یهو پشیمون شدی گفتی شماها دور تر باشین "ما" وسط باشیم بعد شروع کردی با آب و تاب از "ما" حرف زدن مایی که خودت بودی و یه نی نی دیگه چند لحظه بعد دوباره تکمیل کردی انگشت ها دستت رو آوردی انگشت کوچکه و انگشت اشاره رو نشون دادی گفتی این تو و مامان انگشت وسطی و انگشت انگشتری رو هم نشون دادی گفتی این هم ما بعد گفتی ببین این باران رفعتی این "هانا رفعتی" بابا چشم هاش گرد شد که حالا اسم از کجا اومد گفت هانا اسم دختر آقای اویسی هست که دخترم گفتی نه اون هانا اویسی هست من هانا رفعتی میخوام هر چی بابا اصرار کرد که حالا یه اسم دیگه زیر بارنرفتی آخر بابا گفت اگه داداشی بود چی ؟ گفتی هانا داداش  میشه !

 

روز پنج شنبه آدامس خواستی دو مدل آدامس هر دو هندوانه ای گرفتم گفتم از کدوم میخوای مامان انتخاب کردی ولی دیدم چشمات برای اون یکی هم برق زد ده ثانیه نگذشته بود که اومدی پشیمون شدم میخوام این رو تف کنم از اون یکی میخوام گفتم نمیشه مامان جون من به تو انتخاب دادم و تو انتخاب کردی اینجوری هدر میره بی مقدمه شروع کردی به قشرق ، جیغ میزدی و میگفتی میخوام وسطش میگفتی ببخشید اشتباه انتخاب کردم ، دوباره جیغ میخوام پا میکوبیدی ولی من تصمیم نداشتم کوتاه بیام رفتم مشغول ظرف شستن شدم و تو هر لحظه جیغ هات رو بلندتر و بنفش تر میکردی دلم ضعف میرفت برای حال و هوات ولی نمیشد اشتباه بود کوتاه اومدن در مقابل چنین رفتار اشتباهی خلاصه مدتی طولانی من ظرف شستم و توی دلم نوازشت میکردم که بی تاب بودی و تو همچنان جیغ میزدی و اصلا قصد تسلیم شدن نداشتی بعد من همینطور که ظرف میشستم گفتم باید برم از همسایه ها عذرخواهی کنم که آرامششون بهم خورده امیدوارم که عذرخواهی من رو قبول کنند

بعد همینطور که هنوز در حال غر و جیغ بودی اومدی و همینطور میگفتی بده میخوام گفتم نه فکر کنم من برم عذرخواهی کنم قبول نکنند باید خودت بری در خونه همه همسایه ها و عذرخواهی کنی ساعت دو بعدازظهر میخواستند یه استراحت بکنند این صداها آرامششون رو بهم زده کمی آروم شدی با فکر این که باید بری عذرخواهی کنی من هم گفتم برو لباس بپوش بعد هم برای هر همسایه یه ورقه عذرخواهی و نقاشی بکن و سریع کاغذهای یادداشت آوردم اسم هر همسایه رو بالاش نوشتم گفتم بشین نشستی و خیلی بانمک برای هرکسی یه دایره ای خطی میکشیدی و میگفتی ببخشید بعد هم یه خط خطی میکردی که اینم نقاشی ش

بعد هم مانتو پوشیدم رفتیم در خونه هر کسی گفتم در نزن خوابن بزار پشت درشون فقط رفتیم طبقه چهارم و مال آنا رو دادیم دستشون و اونا هم چون موضوع رو گرفتن گفتن خیلی سر و صدا میومده و حالا میبخشن

فردا اومدی آدامس خواستی گفتی مامان دوباره هر دورو بگیر این بار درست انتخاب میکنم و خداروشکر دیگه خوشحال بودی از انتخابت

کلاس نقاشی و بازی های گروهی میریم و بعدش هم پارک و بازی و قل خوردن روی چمن ها و آب پاشی و توپ بازی و بستنی و بلال و چرخ و فلک آخر پارک و شاید دونات اسمارتیز دار که خودت میری توی مغازه به فروشنده میگی آقا یکی از اونا آقا یکی میخوام آقا، آقا سفارش دادم آقا

در حال هر کاری که هستی بازم حواست کاملا مسلط به حرف ها و گفتگوهای مامان و بابا هست و سریع ربط حرف ها و کی و چی و کجا رو پیدا میکنی و وارد بحث میشی فسقل خانمی و گاهی هم حرف ها رو با ممیزی های خودت منتقل میکنی که یه دردسرهای بامزه ای درست میشه

دیگه هر موقع دلم بخواد نمیتونم بوس و بغلت کنم چون اجازه نمیدی دخترکم ! ولی در عین حال میری و میای میگی محبت میگم خب بیا بوست کنم نمیای میگم بیا بغلت کنم مامانی کلی ناز میکنی به این راحتی ها نمیای اگه یهو و بی هوا بخوام توی بغل بگیرمت نمیشه باید کلی حرف دوست داشتنی بزنیم و دلت بخواد بیای توی آغوش مادر

به شدت علاقه مند به بزرگ شدن از بچه های دیگه هستی و با همه قد میگیری مرتب دستت رو بالا میبری و میگی ببینین من بلند شدم پاهات رودراز میکنی توی تخت که ببین قد و بالام رو ...

 

دخترکم من هر روز بزرگ شدن تو رو حس میکنم از همین حالا قشنگ حس میکنم جاهایی من کمبود دارم  برای کامل کردنت برای وجود بزرگ تو، کاش وجود کامل تری داشتم نقص های زیادی رو میفهمم که دوست داشتم نبود تا تو بهتر رشد میکردی دخترکم ولی باز هم میدونی که با تمام وجودم تلاش میکنم برای سلامت بودنت برای شادی های تو برای آینده زیبایی که در انتظار توست ...


نجوای مادرانه, سه سالگی

تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 | 6:40 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

لحظه ای با لمس نبودن تو! مَردم

لحظه ای با تصور دست و پا زدن تو میان تاریکی و آب روان دست و پاهام سست شد

هراسان و سرگشته فقط گشتم

با تمام توان مانده ام صدایت کردم دخترم ... بارانم ... باران ...

لحظه ای که محاصره شدم میان از دست دادنت میان تاریکی و تنهایی

بغض و اشک و لرزش دست و پاها وجودم رو میکشوند به بی حالی ولی دخترکم بند بند وجودم قدرت شد برای یافتن و به آغوش کشیدنت

از پا نایستادم وقتی پاهایم میلرزید

وقتی ترس به پهنای هستی وجودم رو محاصره کرد

به خودم گفتم فقط بدو! بگرد، بدو، بدو  

وقتی پاشنه کفش هام توی سبزه و گل گیر میکرد هم نایستادم

وقتی برای رد شدن از یک جوی کوچک سنگی توان نداشتم و دستی غریبه به سویم دراز شد اون دست رو گرفتم فقط به امید یافتن با ارزش ترین گنجی که داشتم

و خداروشکر که تو سالم بودی

خداروشکر که بعد از دویدن هایم فریاد برگردین پیدا شدن شنیدم

خداروشکر که دویدم و ........... دیدم که تو تنها از دوری من هراسانی!

و اشک هایم را آهسته ریختم

میان آن همه جمعیت برایم سخت بود دوباره بایستم در مقابل نگاه ها

که نمیفهمیدند شاید بودن تو ، سالم بودنت چقدررررررررررررر برای من باارزش و باارزش و باارزش بود

دخترم وقتی در بطن وجودم بودی روزی یک راننده تاکسی عاشق که پدر دو دختر بود به من گفت اگر کسی میدانست چقدر حس من نسبت به فرزندانم گنج و گوهر گونه و با ارزش است حتما اون ها رو میرباییدند

ولی من بعدا فهمیدم تمام فرزندان گنج و گوهر هستند و من از یکی  از با ارزش ترین گنج های عالم بهره مندم و تمام لحظه هایم برای حفظ این دارائی سپری میشه

خدایا ولی در این آشوب تنها درسی که گرفتم چتر حمایت و نگهبانی است که بر سر ما داری  

لحظه ای لحظه ای ما رو به حال خود رها مکن که بی کس ترین خواهیم بود .


دغدغه های مادرانه, ناله های مادرانه, سه سالگی

تاريخ : شنبه 12 تير 1395 | 21:33 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

ابریشم لطیفم

قربونت برم که شب میخوای بخوابی بهم میگی بوس بغل مهر و محبت

توی رختخواب میگی من رو سفت توی بغلت بگیر ، میگی پات رو بزاری روی پاهام ، هزار بار فدات بشم که یهو وقتی فکر میکنم دیگه داره خوابت میبره میگی بوسم کن میگم چی میگی بوسم کن میبوسمت میگی یه عالمه بوسم کن

قلبم فشرده میشه وقتی یاد بوسیدن اون پوست لطیفت میفتم مامان جون

نصفه شب باز بیدار میشی و دنبال اغوش و دست و پای من میگردی که خودت رو غنچه کنی توی این جسم عاشق من

شیطنت میکنی دلبرکم یه شامپو رو توی یه وعده حموم تموم میکنی به عشق درآوردن تیله های درونش و من که عاشق برق شادی چشمات هستم جز غر غر های الکی و توخالی چیزی ندارم بهت بگم

وقتی دیدی من رو ناخنم برچسب گربه زدم خواستی که برای تو هم بچسبونن و روی اون ناخن های ظریف برچسب ها جا نمیشدن دخترکم و گشتیم و کوچکترین ها رو یافتیم و روی دو سه تا از اون ناخن های نقلی چسبوندیم فدات بشم که خودت رو دیگه حسابی آدم بزرگ میدونی

وقتی توی یه مهمونی بودیم و یه بچه شش ماهه اومد کلیییییییییییی ذوق کردی و احساسات نشون دادی و میگفتی من منتظر همین بچه بودم و همش بالا و پایین میپریدی و البته وسط هاش یه کوچولو میخواستی مامان بچه رو هم صاحب بشی به خاطر عشقت به نی نی و تازه با دستای فسقلی خودت شیشه شیر هم به دنیز کوچولو دادی عزیزم

امروز یهو به صورت حرفه ای حلقه هولاهوپ رو دور کمرت میچرخوندی و هی میگفتی مامان من رو نگاه کن و من که مشغول یه کاری بودم به سختی نگاهم رو بلند کردم که تماشات کنم و وقتی دیدم چقدر قشنگ خودت رو حرکت میدی و قبل از افتادنش میتونی یه چرخش عالی بهش بدی کلی برات ذوق کردم دخترکم برای هر کاری که میکنی ذوق میکنم برای شیرین زبونی هات ، لب ورچیدنت که وقتی میخوای خودت رو برام لوس کنی وقتی از دست یه کارت ناراحت میشم و اینجوری خنده ام میگیره، من دلم میره وقتی بازی میکنی و شادی، وقتی از خواب بیدار میشی و از همون ثانیه موضوع داری برای نمایش و بازی 

 

دوست دارم دختر شیطونکم

 


سه سالگی, دلبرانه های شیرین

تاريخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | 6:08 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

باران عزیزم

چه حیف برای تمام حرف هایی که خیلی وقت ها آماده میکنم که برات یادگاری ثبتش کنم حتی کلمات رو میچینم صفحه رو باز میکنم ولی همیشه کاری پیش میاد و پرررررررررررر

بارانم دختر قشنگم

خونه باباجی بودیم گفت میدونی دیروز دخترمون سه سال و نیمش تموم شد ! باباجی خیلی دوست داره از اول اسفند 94 روزشمار گذاشته بود برای چهل ماهگی تو  ... باورم نمیشه که بابای پرمشغله من تمام روزهای کودکی نوه دومش را شمارش کرده حواسش هست که تو چهل ماهه میشوی حتی گفت 1200 روز ... !

حالا دخترم شاااااد باش که تو صاحب خانواده ای هستی که دوستت دارند خیلی جالب بعضی روزها میشماری و میگی مامان ایناااااااااا همه خانواده من هستند و من خوشحالم که خدا چنین نعمتی رو نصیب کرده مادربزرگ و پدربزرگ و عمه و خاله و دخترخاله و پسرعمه و ... همه عاشق تو هستیم

هر چند گاهی پیش میاد که بعضی هاشون رو کم و دیر به دیر میبینیم ولی همین نعمت بودنشان ما را بس

تو بزرگ شدی

حافظه داری عجیب ! خیلی به جزئیات دو سال پیش اتفاقی افتاده رو میگی نمیدونم این روزها رو واقعا توی صندوقچه خاطرات شخصی تو ماندگار میشه یا نه

با بابات رفتی روی تخت بازی کنی میگی بابا تو کله ملق نزنی ها یهو میگم علی یادشه دو سال پیش رو که اومدی بزنی کمرت گرفت !

یه روز عصر داشتیم با خاله رمینا برای شادی تو و رهام جون رقص و پایکوبی و بازی و جیغ و هورا میکردیم در یه لحظه دلم خواست یکی از بالا این لحظه قشنگ رو برات قاب بگیره و بگه باران این لحظه شاد رو فراموش نکن

از خاله رمینا پرسیدم به نظرت یادشون میمونه گفت نه این سن رو فراموش میکنند توی دلم آه کشیدم گفتم کاش حداقل یه خاطره کمرنگ از این لحظه های خاص و هیجان آور و بی دغدغه و رهای کودکیت رو یادت بمونه مامانی

حواس جمعی اساسی ! ما داریم با هر کسی راجع به هرررررررررر موضوعی حرف میزنیم یهو میگی اینجوری بود به این دلیل بود این اتفاق افتاد واسه همین بود که اونجوری شد

دارم برای عمو حسین میگم باران قشقرق میکرد همکاری نمیکرد بیایم یهو میگی خب خوابم میومد قشقرق میکردم

عزیزم همه چیز از دریچه بازی و قصه برات قابل پذیرشه در غیر اینصورت به قدری مقاومت میکنی که تبدیل به کشمکشی عذاب آور میشه بنابراین ما کلا شخصیت های کارتونی قصه ها هستیم برات

سر میز صبحانه نشستی صورتت رو موش میکنی به من نگاه میکنی و میگی نوکر میگم بله دستت رو میگیری جلوی دهنت و با صدای آهسته میگی این خامه رو از جلوی من بردار !

من نوکر یک هستم بابا نوکر دو ! حالا داستان چیه ؟ یعنی کلا یکی بیاد خونه ما فکر میکنه یا ما خل شدیم یا بچه سالاری توی خونه ما چی کار کرده !!!!!!!!!!

این نوکر ها مال شهرموش هاست ... شما خانمی میشی اسمشو نبر یا همون جناب "اسی" ما هم میشیم نوکرهای قصه

تازه کلی هم صدای من و بابا این وسط شنیدنی است

یعنی یکی از راه های تناول کردن دو لقمه غذا همین نوکر شدن مامان و بابا و اسی شدن تو دخترکه ! تازه بقیه داره ما میگیم اسی جون ما برات موش شکار کردیم بیا این موشه "مشکیه" "صورتیه" بیا "نارنجی خانم اسی جون " بعد بابا میگه وای پاش جا موند "یه تیکه گوشت فسقلی"

خلاصه اینجا خود خود تئاتر شهر شده دخترم

خونه باباجی میخوام لباس مهمونیت رو از تنت دربیارم میگی نه من اون خانمم که یه وقتا بدجنس میشد میگم کی هی یه کارتون دیگه میاد نظرم که هر چی میگم میگی نهههههههههههه دوباره تلاش میکنم لباست رو دربیارم بریم دستشویی باز مقاومت میکنی میگی من اونم دیگه لباسش پرنسسی بود میگم اون لباس پلیس تنش بود میگی نهههههه خلاصه یهو میگی مینیون ها رو اذیت میکرد میگم آهان اون خانمه که لباسش قرمز بود میگفت کمرش رو تنگ کن تنگ تر کن میگی آره آره همون ! این موند فردا عصر خونه خودمون داریم بازی میکنیم یهو میگی مامان اسکارلت اسکارلت یادم اومد اسمش اسکارلت بود میگم کی ؟ میگی اون خانمه توی کارتن مینیون ه

موقع خوابیدن بابا قصه میخونه، مامان قصه میخونه ، از موبایل خاله پگاه میخونه، خاله ستاره میخونه بعد میگی هر دو من رو بغل کنین حالا دست لپلو بده "بازوی مامان رو میگی" چپ میشی راست میشی بعد میگی آب میخوام مامان بیاره نههههههههههههههه بابا بیاره چراغ های آشپزخونه برای آب آوردن روشن میشه میگی اکی بزار خودم بیام خاموش کنم بلند میشی میای خاموش میکنی حالا میگی بابا تو دیگه اخراجی

بعد بابا کلی بوس بارونت میکنه اوایل ها بوس نمیدادی به بابا ولی الان خیلی قدرش رو میدونی ، میگی مامان خوب شد رفت بابا جا کم بود نمیشد بخوابم

دوباره قصه دوباره قصه حالا یه کم زمزمه با خودت خب رسما شد دو ساعت یهو میخوابی "ملوسکی دیگه"

میترسی توی نوزاد و کوچولویی هات چیزی جا مونده باشه دوباره موقع دستشویی رفتن میگی با تاتی تاتی من رو ببر بگو نی نی م هنوز بلد نیست راه بره

مثل بی بی بودنم نازم کن من بیبی میشم تو بگو آخی نی نی نمیتونه حرف بزنه بعد یهو میای میگی سیب چراغ حالا دست بزن برام که نی نی م حرف زدن یاد گرفته

یه روز یه عکس از هفت هشت ماهگیت عمو حسین برام فرستاد من ذوق کردم که وااااااااااای نفس منه نقل تره

هی میری میای میگی من نُقل تر تو هستم (آره عروسکم بزرگ بزرگم بشی برای من یه نُقل تر خوشمزه ای )

 قرار بود بزارمت مهد کودک کلی گشتیم چند جا هم با خاله نوشین و کیان رفتیم ولی نمیدونم چرا اصلا طلسم شده هر بار دیگه تصمیمم رو میگیرم یهو مریض میشی آخرش گفتم شاید نشونه است که اشتباهه تصمیمم

ولی کاملا مشهوده نیازت به آموزش و دریافت اطلاعات یعنی رسما تشنه ای انگار

خیلی روزها خودم باهات مثل یک کلاس رو نمایش میدم یه سری فلش کارت و سوال میارم و انگار یه عالمه بچه نشستن هی نمایش بازی میکنم و درس یاد میدم

این بازی رو جمع میکنم خمیر میارم تو هم که فقط دوست داری مار بسازی در رنگ ها و سایز های مختلف مامان مارها و بچه مارهای رنگی

خمیرها رو جمع میکنیم کتاب میاریم اون تموم میشه مبل ها میان وسط از روشون میپری یه عالمه توپ و سبد و پرتاب ، حلقه بارفیکس و بعد آویزون کردن کالسکه کوچولوی اسباب بازی و تاب دادن عروسک ها و خودت آویزون میشی میگی بگو ژیمناست من ...

یه مدت کارتون خییییییییییلی میدیدی کاملا روحیه و تمرکز و شخصیتت رو بهم ریخته بود هی بقیه میگفتن حالا کار داری براش کارتون بزار اشکالی نداره خودم هم میرفتم و میومدم و محبت و توجه میکردم بهت ولی این جعبه لعنتی غرقت میکرد ، خلاصه که تا جاییییییییییییییییی که میتونم مقاومت میکنم روزی نیم ساعت یک ساعت بیشتر نشه

بالاخره به آرزوم رسیدم و یه کوچولو حرکات موزون یاد گرفتی دختر ملوسم حالا دیگه واسم دلبری میکنی با دستهایی که آب و تاب میگیرن و صورتی که عشوه و ناز توشه حسابی و مامانت رو خیلی ذوق زده میکنی و خودت هم به خوبی از این قند شدن آب توی دلم خبر داری و بعدش هم باج میگیری که حالا که دلت رو بردم بندازم هوا

 

همش ذوق تولد داری دلت میخواد تولدت بشه و برات جشن بگیریم

 

 

عزیزکم:

واژه ها در نگاه امن تو شهر می شوند

صبح شد

نگاهت را به آفتاب گره بزن

ببین که زندگی چگونه در نگاهت میباری

پنجره را برای تو باز کرده ام

گیسو به باد بسپار...

ببین که این زندگی چگونه در آغوش تو نفس می کشد

حس در تو پنهان است که بوی بهار می دهد

حضور تو آفتابیست که

میباردُ

میباردُ

میبارد

تو

عشقت

نم باران دارد

واژه ها

در نگاه امن تو شعر می شوند.

دوستت دارم دخترم


سه سالگی, دلبرانه های شیرین

تاريخ : دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 | 5:04 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

ناز بانوی مهربونم ، دخترکم

این روزها با من شکلک درمیاری و میخندی،  نیمه شب چند شب قبل دوست داشتی چندین و چند بار دستکش های کوچولوی صورتی رو اشتباهی دستت کنی و ریز ریز بخندی ("خواب ؟ نه نه !!!)

موقعی که میخوام ازت عکس بگیرم هی وووول میخوری و بعد میای که ببینی عکست چطور از آب دراومده و  بعد هم دلت میخواد با من عکس سلفی بندازی و  زبون دربیاری و بعد دو تایی زبون در میاریم و صداهای عجیب و غریب و بامزه و هی عکس میگیریم

کله هامون رو بکونیم توی لحاف و جیغغغغغغغغغغ بکشیم یه عالمه و هی بیایم بالا به هم بخندیم و بعد دوباره بگیم بریم ؟ تو میگی بریم و دوباره سر و صداهای هنجار و ناهنجار

هر کی من رو خصوصا توی این حالت ببینه فکر کنه خل شدم !

با جوراب هایی که موقع خواب برات پوشوندم و سرگیر نداره به قول خودت اسکیت بازی میکنی و کف اتاق ولو میشی و میخندی

یکی دو هفته ای هست که حتی از وقت نوزادیت هم بیشتر دلت بغل میخواد ! دوست داری بغل و بوست کنم و هی بالا و پایین بندازمت ولی دیگه یواش یواش دست هام ارور میدن

دوست داری یه عالمه بچرخیم         چرخ  و هزار چرخ و هزار چرخ

 

 

داری توی خونه بازی میکنی وسطش یهو میای میگی مامان یه فکر خوبی به ذهنم رسید

آخه مامان جووووووووون قربون فکر کردنت بشم من قربون فکر خوبت بشم

من یه فکری دارم !

 

 

فکر کردن ب تو رویا نیست ! زندگی است

 

 

با توام

یک لحظه گوش کن دخترک

من امشب نوشتن هایم را

به آسمان بردم

تا با باران بهاریت

دوستت دارم هایم را بر سرت بریزم...

 


دلبرانه های شیرین, سه سالگی, نجوای مادرانه

تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 3:9 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

روزهایی پر از جمع های مادر و کودکی

روزهایی پر از جیغ و شادی و بازی

پر از بکش بکش و نمیدم نمیدم این اسباب بازی خودمه

پر از یادگیری

تجربه، خلاقیت ، پیشرفت

میکِشَمش ، میزنمش و قلدری

پر از با هم خوردن و باهم رقصیدن و با هم پریدن

پر از تجربه بازی با اسباب بازی های رنگارنگ

پر از خنده پر از شورررررررررر و هیجان

 

 

 

مامانی یه روزهایی رو توی سالی که گذشت توی این جمع های قشنگ و شاد و پر از هیجان گذروندی البته از آخرین باری که خونه خودمون برگزار شد دیگه مامان ها برنامه هاشون جور نشد و دیگه یکی دو هفته درمیان با وانیا و نسیم و رهام و خاله رمینا این تجربه های شاد رو پشت سر گذاشتی البته یه تجربه روز فوق العاده هم با سام عزیز و خاله موژان اینا داشتیم  که واقعا تا ذره آخر انرژی رو گذاشته بودین وسط "تازه قراره قبل سال تکرار هم بشه انشالله"

از الان که اوایل اسفند هست و دارم خونه تکونی میکنم  همش به سال آینده فکر میکنم حس میکنم چقدر دلم میخواد تو سال آینده بیشتر لحظات شاد داشته باشی چقدر دلم میخواد بیشتر در کنار همسن های خودت شادی کنی و از کودکی هات لذت ببری

همش دارم به مهد و کلاس باله و موسیقی فکر میکنم نمیدونم هنوز چقدر میتونم بهترین ها رو برات پیش بیارم ولی به خدا توکل میکنم ایمان دارم که مهربون پروردگارمون بهترین ها رو مقدر خواهد کرد ...

 

 


نجوای مادرانه, سه سالگی

تاريخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 2:28 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

یه دنیااااااااااا حرف و شیرین زبونی و رفتار و عادت دوست داشتنی و حتی لجبازی های خاص هست که حیف میشه اگه ننویسم

 

صبح از خواب بیدار میشی مامان و بابا توی هال دارن حرف میزنن در اتاق رو آروم باز میکنی میگی بچه ها : چشمام رو از خواب ناز  باز کردم و ماامان عاشقانه تو رو به آغوش میکشه و میمیره برای باز شدن چشمان زیبای دخترش

کلا این بچه ها افتاده توی دهنت توی جمع چند نفر رو که بخوای مخاطب قرار بدی همیشه میگی بچه ها بچه ها

 

کی باید بنویسم از لحظه هایی که وسط ظرف شستن میای پایین پای من خیلی هوشیارانه توجه من رو جلب خودت میکنی با این جمله : یه محبتی چیزی ! من یه کم توجه میخوام یا مامان چرا همش کار میکنه من محبت میخواااااااااااااام و اون لحظه ها صبوری میکنی گاهی و گاهی نمیتونی میگی "کلافه میشم طاقت ندارم"

این خواهش های من طاقت ندارم من یه ذره محبت میخوام فقط آرامش میخوام مهربونی میخوام ها ... من یه بغل میخواااااااااااااام یه دفعه انگار یه اتفاقی درونت میفته همینطور میگی من بغل نیاز دارم

دارم کار خونه میکنم هی میای و میری آخرش میگی ببین "یه بغلم بکنی من دیگه حلم!"

و من زووووووود تموم میکنم و در آغوش میگیرمت و میبوسمت و میایم وسط هال خونمون میچرخییم خیلی میچرخیم به تندی یه چرخ و فلک ...

و مامان هر لحظه اش آرزو میکنه که چرخ و فلک روزگار خوش بچرخه برای دخترکش

به شادی ها بچرخه و همیشه این لبخند و حس سرمستی و رهایی رو که الان نمیشه وصف کرد موقع این چرخیدن ها برات ارمغان داشته باشه

باید بدونی که لحظه لحظه های این سه سال و سه ماهگی رو با تمام وجودم برات شاد میکنم ، داری کودکی میکنی و من هم پا به پای تو کودکی میکنم و شاد میشم و لذت میبرم

البته ناگفته نماند که در راستای این کودکی خیلی آزادی ها رو تجربه کردی که واقعا ما بچه بودیم از این خبرها نبوده و پدر و مادرهای امروز هم شاید بعضی موارد رو منع کنند ولی واقعا توی خونه خیلی محدود نشدی و همه بهم میگن که خیلی وا میدم و دست و پات رو توی خونه باز گذاشتم

از استفاده یه بسته رنگ انگشتی در کم ترین زمان ممکن و باز کردن دو تا کلاف کاموا و پوست گرفتن سه تا پرتقال با دست های کوچولو و چلونده شدن بیشتر اون ها یا هر کاری که توی یه خونه امکان پذیر باشه دریغ نکردی

 برای خودت قانون وضع میکنی و خونه رو در حد زلزله میلرزونی و میپاشی و خلاصه گاهی هم دیگه قشقرق و زورگویی دارررررررریم

آنا وارد خونه میشه میگه وااااااااای باران این چه وضعیه همه تشکچه های مبل وسطه یه اتاق اسباب بازی وارد هال شدن و ... خلاصه که کلی دعوامون میکنن شما هم در جواب میگی مبل های خونه خودمونه ! دارم بازی میکنم

البته طی توضیحات تکمیلی بنده سری بعد که آنا تشریف آوردن سرت رو پایین انداختی و گفتی ببخشید اینجا کمی بهم ریخته و شلوغه !

یه کوچولو روحیه ات خشن شده همش میگی من پاندای کونگ فو کارم و صدای آهنگش رو دقیقا عین خودش درمیاری " ااا  او  ااا  او " و دستات هم حتی به حالت کونگ فو جلو و عقب میکنی

به تماام شخصیت های بد داستان ها بسیار علاقه مندتری  و ریز به ریز دنبال میکنی خیلی ناراحتم برای این موضوع  ولی راستش زورم نمیرسه

نامادری قصه سیندرلا! گرگه داستان ! سگه پلنگ صورتی ! چنگال میزنه مردعنکوبی و ...

هر چند که فهمیدم هر چقدر حساسیت نشون بدم بدتره و مدتی که خیلی هم مراعات میکردم و سعی میکردم پاستوریزه سازی کنم بازم تو کلی کلمه و رفتار روی هوا زده بودی یکیش شاهکار بود دیگه خونه یکی از دوستانم که خیلی متد تربیتی شون رو قبول داشتم وفتی بچه سرش جایی میخورد میگفت آخ مخم ! و حالا تو هم مدتی هر جاییت به هر جا اصابت میکرد میگفتی آخ مخم ! مامان نگو آی سرم بگو مخم ... و قشنگ هم میگفتی از فلانی یاد گرفتم اون اینجوری میگفت خیلی باحال بود و هر چقدرررررررررر بخوای تلاش کنی نمیشه مگه اینکه بی خیال بشم

آهنگ کلاه قرمزی رو روی موبایلم گذاشتی اومدی میگی: "مامان این آهنگ رو نگاه کن چقدر قشنگه با بدبختی پیداش کردم"

 

داری به دوستت میگی بیا این رو ببین مامانم برام دانلود کرده

بابا گوشی رو بده من برم تلگرام ...

گوشی من رو هم کلا تصرف کردی میگی مال هردومونه دیگه مال من هم هست

به بابات میگی بابا میشه بزرگ شدم لباس هات رو بدی به من ؟ "انقدر که من لباس ها و کفش هام رو گفتم مال خودته بزرگ بشی میدم به خودت "

 

 

و مامانی جای تمام شخصیت های کارتون ها ، تئاتر ها قصه ها برات صدا داره

مامان الان کلاه قرمزی شو

دو دقیقه بعد بازی کلاه قرمزیم تموم شد مامان الان عمو پورنگ بازی ...! شاخ عمو پورنگ چطوری ؟

دکتر وینگ ؟ خاله دکتر وینگ وینگ ! دکتر وینگ وینگ بده !

 

مامان نیاز ؟ازم راضی آره ؟ من که صدای ماماان نیاز رو درمیارم میگم قربان تو بشم از تو راضیم

 

داری ایوان رو آبپاشی میکنی میگی وااااای آبای کثیف خونه کثیف دیگه به اینجا نمیشه گفت خونه !

 

من چقدر باید زحمت بکشم

من دیگه بزرگ شدم تو هم من خیلی بزرگ شدم همینطوری بزرگ بمون (منظورت اینه پیر نشو)

 

 

مامانی به خواسته های من اهمیت بده

خواهش میکنم به خواسته من اهمیت بده

مامان من یه کم توجه نیاز دارم

من برگ چغلبرگ نمیخورم

خودم صلاح میدونم

حداقل من چه کار کنم ؟

خاله غافگیر م کردی! من سیب زمینی دوست دارم !

کنسرو باب اسفنجی

 

 

چرااااااااااااااااااا

این واژه چرا در هر جمله ای که به شما توضیح داده میشه دویست بار تکرار میشه قربونت برم

 

 

اینم یه عالمه ناگفته برات یادگاری مادرجون

 

 

 


سه سالگی, دلبرانه های شیرین, نجوای مادرانه

تاريخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 | 20:38 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

بارانم ، بارانم ، بارانم

همه هستی من ، مستی من ، عشق و سرمستی من

نازنینم ، گوهرم ، انرژی بخشم، آرامشم

این لحظه رو داغ داغ مینوسم، دوربین هام از کار افتاد دست هام لرزید که حتی صدای اشک ها و نجواهای تو رو ضبط کنم که برای مادرت برای من "مرضیه" آنچنان داغ و سوزناک نجوا کردی اشک ریختی و هزاران بوسه نثارم کردی و کهکشانی از عشق به قلبم سرازیر کردی و آتشفشان احساس شدی برای دور شدن ساعتی کوتاه

دخترم امروز پنج شنبه 1 بهمن 1394 هست و من فردا مهمون دارم، به حقیقت گویی زلزله ای هشت ریشتری در این خونه اتفاق افتاده و حجم سنگینی از کارهای شرکتی همچنان به من نیشخند میزنند و آشپزی و تدارکات مهمونی و هزار فکر و کار در سر من  مشغول رژه و عرض اندام هستند

تو که هر روز با منی متوجه شدی که مادرت همیشه دنیایی کار و مشغله داره و با اینحال به شدت دغدغه شادی و بازی و تفریحات شما رو در اولویت هم قرار میده ولی خب بازم میدونم که کافی نیست و هر روز کلی شکوه و شکایت میکنی که همین الان حوصله ام سر رفته تو چرا انقدر کار میکنی اسم رئیس کاری من رو میبری و ازش گله میکنی توی بازی های خودت یا میگی کار خونه نکن همش با من بازی کن و خب تا جایی که میتونم در حین کار هم صدام رو عوض میکنم و به زبون میگیرمت و یا آهنگ میزارم و حرکت مورد علاقه ات که چرخش توی بغلم هست رو با وجود اینکه خیلی ریسک داره و سخته انجام میدم یعنی شاید گاهی نیم ساعت دارم میچرخونمت و همیشه هم به خدا میسپرم که خودش حفظت کنه توی این چرخش ها

حالا از اینا که بگذریم امروز بردمت حموم و وقتی که دیدم وقت کم میارم از بابایی خواهش کردم که ساعت 4 شما رو ببره کمی بگردین و پارک برین که شما هم کلافه نشی لباس هات رو پوشوندم که خیلی هم ناز شدی وقتی ژاکت رو تنت میکردم برای پارک ذوق داشتی و به چشمام نگاه کردی و با صدای نازت گفتی مامان تو هم میای دیگه گفتم مامانی خیلی دوست دارم اما باید بمونم کار کنم

خدای من یهو دیدم به پهنای صورت اشک میریزی و میگی مامانم کار نکنه مامانم بیاد من دوست دارم با مامان خوبم پارک برم مامان خوشگلم رو دوست دارم من بی مامان غصه میخورم کلی بوست کردم نازت کردم برات توضیح دادم که عزیزم الان باید دستشویی رو ضد عفونی کنم بو داره میزها رو دستمال بکشم گفتی خودم بعدا میکنم تو بیا گفتم نه مامانی فردا مهمون دارم بازم اشک ریختی به صورتم دست میکشیدی بابا فکر کرد دیگه نمیری پارک از خدا خواسته رفت روی مبل دراز کشید رفتی پیش بابا هنوز اشک میریختی گفتی بابا حاضرم بریم اما خیلی مامانم رو دوست دارم و توی فاصله ای که بابا کاپشنش رو برداره

شروع کردی به زمزمه کردن و آواز خوندن

مامانم تاج سرم مامانم عشق خودم مامان عزیزم رو خیلی دوستش میدارم و همینطور در حینش اشک میریختی وقتی کفش هات رو پوشیدی سفت و محکم بغلم کردی چندین و چند تا بوسم کردی و رفتی سوار آسانسور شدی بعد به بابا گفتی نزن هنوز دگمه رو میخوام با مامانم قشنگ خداحافظی کنم از توی آسانسور تند و تند برام بوسه میفرستادی و نگاهم کردی ! باور کن قلبم به دنبال تو اومد ، باور کن که همه وجودم بوسه شد و نشست بر گونه های تو ...

بابا آسانسور رو زد و من که اشک جلوی دیدگانم رو گرفته بود اومد اینجا تا اومدم به خودم بیام دیدم دوباره زنگ در به صدا دراومد و بابایی در رو باز کرد گفت باران میگه هنوز خوب باهات خداحافظی نکرده دوباره همدیگه رو به آغوش کشیدیم خوب نگاهم کردی و من هم که دیدم چندین و چندتا عروسک برداشتی با خودت یه کیف قرمز کوجک برات آوردم که راحت تر باشی و یه ظرف کنجد هم بهت دادم دوباره من رو بوسیدی و از آسانسور بوس فرستادی و رفتی

حتما الان خیلی بهت خوش میگذره من هم قرار بود الان کلی کار کرده باشم ولی اصلا به هیچ قیمتی دلم نیومد این لحظه عاشقانه دوست داشتنی رو اینجا ثبت نکنم

من میدونم که تو رو چقدرررررررررررررر دوست دارم و همه قلب و جونم به عشق تو میتپه ولی این فوران احساسات تو نسبت به خودم کلی بهم خوشبختی و شادی داد (قربون تک تک اشک هات برم مامانی)

 


دلبرانه های شیرین, سه سالگی, نجوای مادرانه

تاريخ : پنجشنبه 1 بهمن 1394 | 16:39 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

من دارم کار میکنم ، بعد هزار بار بلند شدن و نشستن گفتم این بار رو دیگه یه کار رو تموم میکنم باز اومدی

نگاهم کردی و فکر کردی چجوری من رو بلند کنی؟

و یادم نیست چه طوری من رو کشوندی بردی روی تخت

 

داریم توی تخت بازی میکنیم

و یادم نیست چی شد که شروع کردم به آغوش کشیدنت به بوسیدن و بوئیدنت

فقط یادمه مستقیم به چشمهام خیره شدی بعد گفتی مامان من توی چشمای تو هستم !

چه جوری رفتم توی چشم تو ؟ من توی چشمهای تو هستم ؟

 

 

بله دخترکم تصویر تو با ظرافت ابریشمی پوست لطیفت توی مردمک چشمهای قهوه ای مادرت نقش بسته

 


سه سالگی, دلبرانه های شیرین

تاريخ : چهارشنبه 30 دی 1394 | 10:16 | نویسنده : مرضیه کردستانی |

 

مامان بدم رو دوست دارم

من همین مامان بدم رو دوست دارم

یه روز دخترکم عصبانی بود و پشت هم با ابروهایی گره خورده و مشت های کوچک به زنی که میپرستیدش در سه سالگی مشت میزنه و میگه مامان بد ! مامان بد ! دوست ندارم

و این ها فقط برای اینه که اون زن تمام سعیش بر این بود که مراقب دخترک باشه و مثلا شکلات محبوبش رو اجازه نداده یا بیش از یه تایمی درخواست تماشای تلویزیون رو نداده

و وقتی لحظات گرم التهاب بود برای دختری که فکر میکرد چقدر مورد ظلم واقع شده مادر گفت اوه مامان بدی هستم ، خدا یه مامان بد رو دوست نداره، حتی شاید خدا مامان های بد رو ببره به یه صحرای دور تا تنبیه بشن و چقدرررررررر جذاب واقع شد این واژه ها و دنبال ادامه تنبیه اون مامان بد بودی که خب! ببره زودتر به اون صحرا ...، بله باید تنبیه بشه...! گفتم بله باید خدا ببره حتی میتونه برای تنبیه مار هم نیشش بزنه چون که نتونسته مادر خوبی باشه و اولش با این تنبیه هم موافقت شد و کلی هم ذوق کرد که آخیش ! بله بله باید حتما این تنبیه اجرا بشه

ولی چند لحظه بعد

من مامان بد خودم رو میخوام ! من مامان بدم رو همینجوری دوست دارم

بعد مامان دید که شاید قصه زیادی دردناک باشه گفت فقط خدا باید مامان رو ببره یه جای دور و حتی میتونه برات یه مامان خوب و مهربون بفرسته !

ولی دوباره

من مامان بدم رو میخوام

مامان بدم ... مامان بدم ... و سفت و گرم مامان بدت رو در آغوش کشیدی

الان هم هر وقت عصبانی بشی و بگی مامان بد چند لحظه بعد با لب هایی که به شیوه خودت جمع میکنی و لحن محبت آمیز میگیری حتی دست هات رو خیلی ناز حرکت میدی که انگار میخوای یه بچه رو پیش پیش کنی و میگی مامان بدم ! مامان بدم دوست دارم

و حالا مامان بد ، عاشق تو هست

نمیدونم آینده چقدر میتونیم با هم خوب و دوست و مهربون باشیم

نمیدونم آیا حاضری وقتی بیست سالت هم شد و پر از هیاهو و خواسته بودی و پر پرواز داری برای کشف دنیای جوانی باز هم مامان بد خودت رو با آغوش گرم بیپذیری ؟!

واقعا نمیدونم میتونم برای تو مادری باشم که به جرات بگی همینطوری بد هم قبولم داری و با این شدت معصومانه و پاک دوستم داری

ولی در یه مورد با تمام وجودم ایمان دارم

مرضیه مادر تو به وسعت کهکشان تا انتهای زمان عاشق و عاشق و عاشق تو خواهد بود و قلبم برای سلامتی و شادی و خنده تو خواهد تپید


دلبرانه های شیرین, دغدغه های مادرانه

تاريخ : پنجشنبه 10 دی 1394 | 14:00 | نویسنده : مرضیه کردستانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد