باران عشقمباران عشقم14 سالگیت مبارک

باران عشق

دو سفر اول ...

اولین و دومین سفر تو هر دو به مشهد مقدس بوده عزیزم... رفتیم به پابوس امام رئوف تا شکر کرده باشیم... هر بار با کوله باری احساس بار سفر رو بستیم... و هر بار با چشمانی اشک بار سلام کردیم... بابایی از امام رضا خواسته که زود به زود به ما توفیق دیدار بده (آمین)... “اولین بار وقتی چهار ماه و بیست روز داشتی رفتیم و دومین بار دقیقا مصادف با یازده ماهگی” بار اول دقیقا از بیست روز قبل که بلیط هواپیما رو خریدیم استرس گرفتم و روزی نبود که به این سفر فکر نکنم و دنبال چاره و تدبیر برای اینکه برنامه تو بهم نخوره و اذیت نشی (یه جور آینده نگری همراه با نگرانی از همه چیز!!!) آخه اون روزها تازه تازه رفلکس معده داشت کمرنگ میشد و به جاش مشکلات ...
26 آذر 1392

پاکوچولوی من بیا!!!

عروسک کوچولو خیلی وقت بود میخواست راه بره ولی میترسید ؛ از هیجان مامان و بابا، از افتادن های زیاد ، از اینکه پاهای کوچولوش یاری نکنه،از اینکه حتماً کار سختی هست که همه انقدر براش هیجان و دقت نشون میدن (حتی دست به دوربین میشن!!!) برای همین فقط گاهی برای امتحان دو قدمی میرفت و باز پشیمون میشد حتی دیگه چند روز امتحانم نمیکرد، ترجیح میداد روی زانوهاش راه بره!!! جالب بود که این میل به قد راست کردن و سر و سینه بالا گرفتن اجازه نمیداد چهار دست و پا هم برای خودش بره، مبل و در و دیوار رو میگرفت و راه میرفت و بقیه مسیر رو هم روی زانو ( دقیقاً انگار داره روی کف پا راه میره، فقط سرعتش پایین بود آخه خب کار سختیه، مامان امتحان کرده که میگه) خلاصه دختر گ...
22 آذر 1392

استقلال طلبی کامل

فرشته معصوم من؛ روزها از پی هم میان و هر چی بیشتر میگذره تو بیشتر علاقه داری که مستقل باشی و خودت همه کارها رو انجام بدی ؛ چون دوست داری که خودت قاشقت رو پر کنی و توی دهنت بزاری بیشتر قاشق خالی رو میخوری قبلاً با دست بر میداشتی و میخوردی خوشحال بودی و احساس استقلال میکردی ولی الان دیگه دوست داری متمدن باشی و با قاشق بخوری وقتی هم که قاشق رو یواشکی برات پر میکنم تا میای بزاری دهنت بیشترش میریزه و البته گاهی با اون یکی دستت غذاها رو نگه میداری که نریزه (چشم های مامان متعجبانه تو رو دنبال میکنه که در عین کوچکی ، همیشه در حال تلاش برای خودکفایی هستی) الان غذات به معنای واقعی کلمه کم شده حتی صبحانه هم نمیخوری و دنت رو هم که میخوردی دوس...
2 آذر 1392

مردیم و زنده شدیم ...

دخترک شیطون بلای مامان ؛ ‌خدا توی این روزهای عزیز خیلی بهمون لطف کرد یه بلای بزرگ رو از سرمون گذروند تا عمر دارم شکرگزاری میکنم برای این لطف پروردگار این ماجرا روز یکشنبه ١٩ آبان ساعت ٤:٣٠ اتفاق افتاد روز شلوغی بود،‌ قرار بود صبح بریم آتلیه برای انتخاب عکس ها و بعداز ظهر هم بریم ختم زن دایی مامان بزرگ و شب هم بریم مراسم ولیمه شوهر عمه بابا،‌ولی هر چی فکر کردیم دیدیم خیلی خسته میشی و گناه داری و زنگ زدیم به آتلیه گفتیم که قرارمون رو عوض کنه،‌ خلاصه از صبح مامان سعی کرد رخت و لباس شما رو هم مرتب کنه و به برنامه و غذای شما رسیدگی کنه و...  ماشاء‌الله این روزها هم چند برابر قبل مامان رو به ...
22 آبان 1392

یازده ماهگی چطور گذشت؟!!!

عزیزم؛ این ماه هم که بگذره تو یکساله میشی !!! میدونی دلم تنگ میشه برای این روزهایی که میگذره ... دقیقا ۱۶ مهر که شما ۱۱ ماهه شدی پرواز کردیم به سوی مشهد، خاطره این سفر رو توی یک پست دیگه میذارم ولی بدون که آغاز یازده ماهگی با این سفر بود ، فردای اون روز هم روز جهانی کودک بود و من و بابایی یه عالمه لباس های خوشگل برات خریدیم برای روز جهانی کودک :-) گل قشنگم این روزهای زیبا رو بهت تبریک میگم و خودت میدونی که ما چقدر دوست داریم. :) :*         باران جونم میدونی مامان روی ابرها سیر میکنه وقتی به دخترش میگه باران ببعی میگه؟ و تو با کلی ناز میگی بع!!! دمبه داری؟ بلند میگی نههههه نهههه!!! به قول مامان بزرگت...
19 آبان 1392

من وقت میخوام!!!

مامان مرضیه وقت کم آورده حسابی!!! :( یه دنیا، واقعا یه دنیا کار داره، خیلی خسته است و مهمتر از همه دلش میخواد کلی مطلب بنویسه ولی امان و فغان که کوهی از کارهای واجب شرکت مونده ، کارهای باباجون رو باید انجام میدادم مونده و... تازه بیشتر از همه احساس میکنم مادر خوبی نیستم لازمه وقت بیشتری برات صرف کنم و در انجام وظایف مادریم کوتاهی کردم خیلی هم دوست داشتم کلاس مادر و کودک میبردمت ولی تا حالا که نشده پنج شنبه یکساله میشی و البته چون ۱۶ آبان مصادف با ۳ محرم شده پنج شنبه ای که گذشت برات جشن گرفتیم و آنچه از دستمون برمیومد انجام دادیم و دقیقا مصادف با تصمیم ما برای گرفتن جشن، حجم کار شرکت ۳ برابر شد !!! و از آنجایی که مامان اصرار ب...
19 آبان 1392

ده ماهگی دخترم ...

عروسک قشنگم الان که برات مینوسم ده ماه و بیست و هشت روز داری... تمام روزها دارم به خودم میگم برم و برای دخترم بنویسم که چقدر ناز و ملوس شده،‌براش بنویسم که چه کارهای بانمکی میکنه و دل مامان و بابا رو روزی هزار بار میبره... آره دخترکم توی این یک ماه انقدر پیشرفت های جالب و دوست داشتنی داشتی که گاهی حیرون میمونم و باورم نمیشه    (خدایا ممنونم که نمونه ای از شاهکار آفرینش بهم عطا کردی) فندق کوچولوی مامان قیافه ات هم عوض شده یک روز صبح به بابات گفتم علی ببین باران قیافه اش عوض شده گفت نه نمیدونم بعد شروع کرد به دقت کردن و هنوز چیزی نگذشته بود که گفت وای واقعا عوض شده بعد هم یکی یکی دیگران هم میان و میگن چقدر عوض شده... میدونی ...
25 مهر 1392

دوازدهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

باران عزیزم؛ درخت گردوی عشق ما دوازده ساله شد!!!       و تو امسال میوه این درخت بودی،‌ و ما چه مسروریم که امسال رو با تو جشن گرفتیم،‌ من همیشه فکر میکردم دهمین سالگرد تو کنارمون باشی... صبوری و انتظار این سالها وجود تو رو شیرین تر میکنه، دوستت داریم...   البته نا گفته نماند که امسال من و بابایی بقدری درگیر کارها بودیم که اگه مامان عزیز (مادربزرگ عزیز شما)‌زحمت نمیکشیدند و به ما آلارم نمیدادن فقط به تبریک و شادی قلب ها خلاصه میشد ولی به لطف ایشون که اومدند و روز یکشنبه شما رو پارک بردند و کلی باهاتون بازی کردند (انقدر بگم که ساعت ٨ شب بی هوش شدی و البته ساعت ٩:٣٠ بیدار...
31 شهريور 1392

ای کاش فراموش نکنم مادر...!!! (بخش اول)

زندگی من، گنج با ارزشم... عشقم، بارانم؛ هر لحظه هر ثانیه هر نگاه عاشق تو هستم... با خودم میگم مرضیه نکنه شیرینی این لحظات از یادت بره که حتی سختی هاش هم یه دنیا شیرینه... وای که باور نمیکنم دخترم داره ۱۰ ماهه میشه!!! من چی یادم موند از نه ماه هم نفسی با یک فرشته معصوم!!! بعدش از نه ماه و بیست و هشت روز به آغوش کشیدن و بوسیدن اون فرشته!!!! میترسم ،میترسم که فراموش کنم؛ اون روزهای اول حضور تو هر روز چقدر جلوی آینه به شکمم نگاه میکردم که چقدر اومده جلو؟ و چقدر لحظه ها کند میگذشتن و من چه بی طاقت بودم برای دیدنت ... وقتی اولین بار جلوی همون آینه وقتی داشتم لباس کارم رو در میاوردم دیدم که چیزی از خودم جلوتره مبهوت شدم، هی به رخ و نیم رخ شدم ...
17 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد