باران عشقمباران عشقم14 سالگیت مبارک

باران عشق

خونه مجازی، دوستان مجازی سلام

بعد از گذران یک ماه سخت اظهارنامه ای و یه عالمه کار ریز و درشت و کلی شب بیداری فول تایم و در کنارش تماشای پر حیرت به دخترکی که به سرعت برق و باد بزرگ میشه و این بزرگ شدن رو هزار جور نشونمون میده و کلی مهمونی و کار خونه مامان مرضیه دوباره خاک این خونه مجازی رو گرد گیری میکنه ...  
4 مرداد 1393

شیرین ترین های دنیای من

باران ماه پری من ... این روزها صبح ها که به قول خودت از خواب ناز بیدار میشی (آخه قربون خواب نازت برم)  میگی مامانی بغلم کن عروسکم رو هم بغل کن و من از تخت میام پایین بعد تو رو بغل میکنم و همینطور که دارم خیز برمیدارم عروسک (پروانه خانم!) رو بردارم تو هول میشی که نکنه طفلکی جا بمونه و هی میگی بغلش کن و بعدش سه تایی میریم از اتاق بیرون و خودت میگی بریم آشپزخونه آخه کار داری خانم خانما! میگی بشینم کنار ظرفشویی یه وقتا که شلوغ باشه هم میگی مامانی اینا رو بردار من بشینم و دیگه همینه که به عشق تو همیشه اون قسمت رو خالی نگه میدارم! خلاصه میشینی و میگی حالا چایی درست کنم من قوری رو میارم و خالی میکنم بعد با همدیگه میشوریمش بعد هم ظرف چایی رو...
6 تير 1393

پروسه و توقف خودجوشانه

آهوی ظریف من ... روزهای گذشته دورانی آزمایشی و حساسی رو  در خصوص آشنایی و آموزش توالت رفتن گذروندیم و خدارو هزار مرتبه شکر میکنم برای این آزمایش، چون درسته پروژه پوشک گیری رو متوقف کردم ولی تکلیفم خیلی روشن شد و الان خیلی بهتر از قبل میدونم که چه روندی رو باید پیش بریم و چه موقعیت هایی در انتظارمون هست...   بعد از سری اول که شرحش رو توی پست قبلی نوشتم بعد از اون همه آب بازی و کلی دعوا که من میخوام همینجا توی دستشویی بمونم "بیرون نمیام" دقیقا بعد از یکساعت تونستم دخملی رو راضی کنم که لگن رو هم بشوریم و دوباره ببریم توی خونه! و طبیعتا چون هنوز گول نخورده بودم دوباره با بدبختی پوشکت کردم "منظورم اینه که گول نخورده...
23 خرداد 1393

مامان گلی بیاد

ضرباهنگ قلب بی تاب مامان؛ این تویی که این روزها با وابستگی و شیرینی و محبتت زنجیرهای محکمی از عشق به بند بند وجودم میبندی...  این تویی که مامان رو اینگونه صدا میکنی : "مامان گلی، مامان گلی" و حتی گاهی : مامان خوشگلم و دخترکی که خودش بنا به لحظه هاش تصمیم میگیره مادرش رو چطور صدا بزنه... وقتی داره از نرده های تختش بالا میره و بعد گیر کرده و پاهای کوچکش تاب نداره میگه مرضیه میفتم هاااا، مرضیه بیا... یعنی مامان حتی وقت نمیکنم برات دلبری کنم فقط به دادم برس کمکم کن ... و چه جالب که اگه حس کنی مامان رو واقعا توی قاب تصویرت نمیبینی گاهی دیگه با عصبانیت میگی مرضیه!!! رفته بودم توی مغازه خرید کنم و تو با کالس...
23 ارديبهشت 1393

بهار بارانی

یک سال نو آغاز شد دومین نوروزی که در آغوش باران بهار رو حس کردیم سال قبل دختری چهار ماه و نیمه داشتم که درست مثل عروسک بود، خیلی ظریف لباس پوشوندم و لعاب برنج رو ذره ذره دهنش گذاشتم و در آغوشم گرفتم که پای سفره هفت سین عکس سه تایی بندازیم و بعدش راه بیفتیم سمت خونه باباجونم و با رادیوی ماشین لحظه تحویل سال رو به هم تبریک گفتیم و دست به سوی خدای مهربونم برداشتم ... الان که فکر میکنم میبینم اون موقع بارانم تپلی، اخمو، کم مو و کوچولو بود یعنی توی بغلم انگار یه عروسک تپلی داشتم برای خودش سر و صدا در میاورد و گاهی ماما ماما میگفت و موقع بازی قهقه سر میداد و با عمق چشماش به آدم میخندید ولی حتی قادر نبود به تنهایی قل بخوره، بشینه یا دست بزنه امسال ...
26 فروردين 1393

بیوو خونتون!!!

دخملی طلا،‌استقلال طلبی شما بازم یه روی دیگه از خودش نشون میده وقت هایی هست که دلت میخواد برای خودت تنهایی بازی کنی و میای توی خونه میچرخی یه چیزی شکار میکنی مثلا یه تیکه لباس برمیداری و تنهایی میری توی اتاق و از تخت میری بالا و شاید بیست دقیقه باهاش سر خودت رو گرم میکنی،‌ میخوای بدونی چطوری؟‌ تلاش میکنی بدون هیچ کمکی خودت لباس رو بپوشی و اگه آخر سر هم موفق نشی مثل کلاه میزاری سرت و راه میفتی میای پیش من میگی خوشگل شدم؟‌ البته تمام این مدت یواشکی زیر نظر دارمت و گاهی طاقت نمیارم و کلی قربون صدقه ات میرم و تو رو هوایی میکنم ولی ولی ولی حالا دیگه یه وقتا من رو بیرون هم میکنی شاهزاده خانم...!!! موقع بازی با عمه معصومه می...
15 فروردين 1393

عشق مامانی به نی نی ها

عسلکم امروز ١٤/١٢/٩٢ رفتیم مطب دکتر شما،‌ روی دیوارهای مطب کلی استیکرهای فانتزی حیوانات و گل و گیاه و شاد چسبانده شده و دفعات قبل که میرفتیم مطب توی زمانی که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه تو رو میچرخوندیم و بهت هر کدوم رو با آب و تاب نشون میدادیم ولی این اولین بار بود که وقتی وارد مطب شدیم همون اول کنجکاوانه تک به تک موارد رو با انگشت نشون میدادی و با صدای بلند میپرسیدی این چیـــــــــــه؟!!! و مامان میبردت نزدیک و  میگفت این فیلـــــــــه عزیزم همون فیل که دماغش بزرگه این خورشید خانمه این گله این خرس پانداست و تو باز یه چیز دیگه رو نشون میدادی... از طرف دیگه نی نی ها بودند که خودشون برات دنیایی جذابیت هستند و شدیداً هم عاشق ارتب...
16 اسفند 1392

عروسکم وقتی میگه دوشت دالممم

مهربون دختر من ... وای وای وای که وقتی با یه برق خاصی توی چشمام نگاه میکنی و لب هات رو کمی غنچه میکنی و بعدش میگی دوشت دالممم... من بال در میارم تا ابرها پرواز میکنم و به خورشید که رسیدم میگم آهای خورشید خانم الان من از تو هم گرمترم...!!! گرمای عشق توی وجودم شعله کشیده ... فرشته معصوم مهربونی کردن رو مشق میکنه و من هم دارم دست و دلبازی و بی حساب محبت کردن رو ازش یاد میگیرم ، چقدر بچه ها خوبن... اون ها دوست ندارن مصنوعی و نمایشی محبت کنند،دوست ندارن کسی بهشون اصرار کنه برای گفتن دوست دارم یا بوسه های معصومانه... دوست دارن محبتشون از ته ته دل کوچولوشون بجوشه و مثل آبشار سرازیر بشه ... فکر کنم دو ماه پیش بود که بعد از حموم وقتی اجازه نمیدادی ...
2 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد