باران عشقمباران عشقم14 سالگیت مبارک

باران عشق

چهل و پنجمین ماه شیرین

دُردانه وجودم دخترم امروز که مینویسم 16 مرداد سال 1395 دقیقا مصادف با ورود تو به چهل و پنجمین ماه زندگی ات ! یعنی سه سال و نه ماهه شدی عزیزترینم هر چی یادم میاد از مرور لحظه هامون رو برات مینویسم فرشته من، برای فرداهایمان ... دیشب موقع خواب اومدم قصه بخونم گفتی نمیخوام فقط محبت کن شروع کردم بوسیدنت و نوازش کردن موهای ابریشمی و قشنگت در حالی که سفت بازوی من رو گرفته بودی گفتی تو رو خیلی دوست دارم از بابایی بیشتر دوست دارم از غذا خوردن هم بیشتر دوست دارم حتی از بازی کردن هم بیشتر دوست دارم و من مست و خوشحال، انرژی و آرامش یافته بودم صبح که پاشدی آوردمت تخت پیش بابایی مراسم ناز کردن های صبحگاهی گفتم ببین بابایی کی اومده بابایی خواب ...
18 مرداد 1395

یه فکر خوبی به ذهنم رسید

ناز بانوی مهربونم ، دخترکم این روزها با من شکلک درمیاری و میخندی،  نیمه شب چند شب قبل دوست داشتی چندین و چند بار دستکش های کوچولوی صورتی رو اشتباهی دستت کنی و ریز ریز بخندی ("خواب ؟ نه نه !!!) موقعی که میخوام ازت عکس بگیرم هی وووول میخوری و بعد میای که ببینی عکست چطور از آب دراومده و  بعد هم دلت میخواد با من عکس سلفی بندازی و  زبون دربیاری و بعد دو تایی زبون در میاریم و صداهای عجیب و غریب و بامزه و هی عکس میگیریم کله هامون رو بکونیم توی لحاف و جیغغغغغغغغغغ بکشیم یه عالمه و هی بیایم بالا به هم بخندیم و بعد دوباره بگیم بریم ؟ تو میگی بریم و دوباره سر و صداهای هنجار و ناهنجار هر کی من رو خصوصا توی این ح...
5 اسفند 1394

جمع های مادر و کودک خانگی

روزهایی پر از جمع های مادر و کودکی روزهایی پر از جیغ و شادی و بازی پر از بکش بکش و نمیدم نمیدم این اسباب بازی خودمه پر از یادگیری تجربه، خلاقیت ، پیشرفت میکِشَمش ، میزنمش و قلدری پر از با هم خوردن و باهم رقصیدن و با هم پریدن پر از تجربه بازی با اسباب بازی های رنگارنگ پر از خنده پر از شورررررررررر و هیجان       مامانی یه روزهایی رو توی سالی که گذشت توی این جمع های قشنگ و شاد و پر از هیجان گذروندی البته از آخرین باری که خونه خودمون برگزار شد دیگه مامان ها برنامه هاشون جور نشد و دیگه یکی دو هفته درمیان با وانیا و نسیم و رهام و خاله رمینا این تجربه های شاد رو پشت سر گذاشتی البته ی...
5 اسفند 1394

یه دنیا حرف یادگاری

یه دنیااااااااااا حرف و شیرین زبونی و رفتار و عادت دوست داشتنی و حتی لجبازی های خاص هست که حیف میشه اگه ننویسم   صبح از خواب بیدار میشی مامان و بابا توی هال دارن حرف میزنن در اتاق رو آروم باز میکنی میگی بچه ها : چشمام رو از خواب ناز  باز کردم و ماامان عاشقانه تو رو به آغوش میکشه و میمیره برای باز شدن چشمان زیبای دخترش کلا این بچه ها افتاده توی دهنت توی جمع چند نفر رو که بخوای مخاطب قرار بدی همیشه میگی بچه ها بچه ها   کی باید بنویسم از لحظه هایی که وسط ظرف شستن میای پایین پای من خیلی هوشیارانه توجه من رو جلب خودت میکنی با این جمله : یه محبتی چیزی ! من یه کم توجه میخوام یا مامان چرا همش کار میکنه من محبت میخوااااا...
29 بهمن 1394

ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

بارانم ، بارانم ، بارانم همه هستی من ، مستی من ، عشق و سرمستی من نازنینم ، گوهرم ، انرژی بخشم، آرامشم این لحظه رو داغ داغ مینوسم، دوربین هام از کار افتاد دست هام لرزید که حتی صدای اشک ها و نجواهای تو رو ضبط کنم که برای مادرت برای من "مرضیه" آنچنان داغ و سوزناک نجوا کردی اشک ریختی و هزاران بوسه نثارم کردی و کهکشانی از عشق به قلبم سرازیر کردی و آتشفشان احساس شدی برای دور شدن ساعتی کوتاه دخترم امروز پنج شنبه 1 بهمن 1394 هست و من فردا مهمون دارم، به حقیقت گویی زلزله ای هشت ریشتری در این خونه اتفاق افتاده و حجم سنگینی از کارهای شرکتی همچنان به من نیشخند میزنند و آشپزی و تدارکات مهمونی و هزار فکر و کار در سر من  مشغ...
1 بهمن 1394

قند و نباته دختر

دخترک روزی هزار دفعه هم بخوای نفس به نفس باهات میخونم یکی یکدونه دختر، چراغ خونه دختر... یه روزی این آهنگ پخش شد و مامان به شما گفت آهای دخملی شما رو میگه هااااا ، برای دخترایی مثل شما خونده ایشون و مثل همیشه که اگه چیزی برات جالب باشه دفعه اول و دوم و سوم بدون کوچکترین حرکتی فریز میشی و محو تماشا نگاه کردی دفعه بعد که پخش شد گفتی مامان بیا آهنگ من اومده و دیگه شد محبوب دیگه تبلت و موبایل و تلویزیون مجهز به این دلبرانه شیرینه که بیای و هی بگی مامان اسمش چی بود اون آقاهه بگم کدوم مامان بگی قندو نباته دختر رو میگم! بگم حمید طالب زاده و تو بگی بابا برام عروسک حمید طالب زاده بخر ! مگه داریم دخترم ؟! والا هنوز ساخته نشده عزیزم! و بابا...
16 تير 1394

مومت دارم

باران ! اگه من واژه ها رو جمع کنم فقط از عشق تو مینویسم دخترک از عشقی که توی قلبم مثل یک طلای ناب خالص و درخشانه مادر برات میگم که هر لحظه که نگاهت میکنم هر لحظه روز، هر لحظه شب و نیمه شب ها که تو بالاخره پلک های ظریفت رو تسلیم خواب کردی و من پشت این دستگاه نشستم فقط ضربان عشق رو حس میکنم بانوی کوچک من هر چند که میدونم برای خواننده های وبلاگی بسی تکراری و خسته کننده است ولی من دست خودم نیست! شاید تو هم که فردا روزی بخونی خسته بشی مادرجون ولی چه کنم که حتی فکر کردن به تو پر از واژه های عاشقانه است. بانوی کوچکی که برای خودت، توی نگاه من مادر  که بدجوری قربون دست و پای بلوریت میرم خیلی بانویی ، نمک...
27 ارديبهشت 1394

بهار وقتی بهاره که بوی تو داره

دختر نازنین مامان عیدت مبارک... یک بهار پر از شکوفه های گیلاس و سیب، یک باغچه شادی و لبخند، یک باغ پر از گل های خوشبو، یک رودخانه خروشان از محبت و عشق، نفس هایی پر از هوای تمیز و پاک، پروانه های آبی و زرد و سفید،  قاصدک های ناز و سفید، بوی باران بهاری، رنگین کمان هفت رنگ، سرخوشی های بهارانه باشند برایت عزیزم...  مامانی خداروشکر میکنم برای سومین بهاری که گل بهار خونه ما بودی، که امسال دیگه برای خودت خانمی شدی انقدر که روزهای قبل از عید قلم مو به دست گرفتی و تخم مرغ رنگ کردی و وقتی مامان رو در حال سبزه گذاشتن دیدی تمام کاسه ها و قابلمه ها رو کف آشپزخونه چیدی و مشت مشت ماش ریختی توی تمام کاسه های رنگ و وارنگ و دور خودت چرخ زدی ...
11 فروردين 1394

باده نوشی مادرانه

بارانم دختری که روزها به قلب و جانم چسباندم و در گوشش زمزمه کردم بارانم، مامانم... دختری که همه قلب و وجود من رو تسخیر کرد... دختری که خستگی و ناراحتی ها توی برق نگاهش گم میشه عزیزی که با  هر گریه و خنده اش نخ عروسک های شادی و غم توی دلم تکون میخوره حالا تو دختری هستی که صورت به صورتم میچسبونی و عاشقانه من رو بغل میکنی و میگی من مامانم، تو بارانی! و من باید صدایم رو کمی ظریف و ملوسک بکنم و بگم مامان جونم بغلم کن، مامان جونم با من بازی کن و چه بامزه که انقدرررر عمیق توی نقش مادری کردن برای مادرت فرو میری انقدر که گاهی حرصم رو هم درمیاری، همه کار رو میخوای بکنی بدون در نظر گرفتن سن کوچک...
3 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد