باران عشقمباران عشقم14 سالگیت مبارک

باران عشق

کاملا خودجوشانه

1393/2/26 16:54
463 بازدید
اشتراک گذاری

دلبرکم، بعد از تولد یکسالگی چنان با سرعت مهارت ها و شیرینی های تو لحظه های زندگیمون رو پر کرد که مبهوت و گیج فقط محو تماشا شدم، واقعا جا موندم ازت دخترک محبوب من ... یادم رفت بنویسم که از چهار پنج ماه پیش وقتی دل کوچولوت میخواست کار کنه قبلش میگفتی پی پی، پی پی و بعد از اعلام کارت رو میکردی، همون موقع ما ذوق کردیم و بدو بدو رفتیم برات یه قصری خیلی خوشگل خریدیم به رنگ "آبی، نارنجی، زرد" یعنی طبقه طبقه است و هر طبقه اش یکی از این رنگ ها، چون قراره سه تا کاربری داشته باشه یعنی هم لگن باشه، هم تبدیل روی توالت فرنگی باشه و البته به عنوان چهارپایه کوچک برای وقتی که بزرگتر بشی و بخوای خودت دستات رو توی روشویی بشوری انشاءالله

ناگفته نمونه که ما فقط این قصری رو محض آشنایی تو خریدیم و وقتی هم که آوردیم همونطور با پوشک و لباس روش نشوندیمت و بعد هم عروسک ها رو میزاشتیم و استقبال تو برامون خیلی جالب بود، بعد از یه مدت گویا بیشتر دوست داشتی به عنوان چهارپایه و انواع و اقسام بازی ها استفاده کنی و من هم کاملا آزادت گذاشته بودم اصلا حرفی از این که حتما باید توی این لگن چه اتفاقی بیفته برات نمیدادم

گذشت و رسیدیم به خونه تکانی عید و به صورت خیلی اتفاقی وقتی داشتیم جمع و جور میکردیم برای خلوت کردن خونه این لگن تبعید شده بود زیر تخت خودت و من هم دیگه کامل فراموشش کرده بودم

فقط تنها مساله ای که داشتم این بود که خواب شما کاملا بسته به زمان کارکردن اون شکم کوچولوی مبارک داشت!!! یعنی به طرز باورنکردنی در اوج خستگی خودت رو از رختخواب بیرون میکشیدی و کلافه بودی تا این قضیه انجام بشه!

و سخت تر از این عدم همکاریت برای پوشک شدن بود و این که انگار هر بار من در حال شکنجه کردن تو باشم!!!

و خوب در این میان بزرگترهای خانواده مرتباً به آماده بودن شما تاکید میکردند و من هم هر بار جبهه میگرفتم که قصد اذیت دخترم رو ندارم و من نمیخوام خدای نکرده دخملم آسیب روحی ببینه و خلاصه به هیچ عنوان تن در نمیدادم و از طرفی هم درون خودم کمی ترس و اضطراب از این پروژه موج میزد و احساس عدم آمادگی میکردم و بازم فکر میکردم که باید بعد از پروژه از شیر گرفتن و تولد دو سالگی اقدام کنم بهتره...

روز جمعه 19/02/93 یعنی 3 روز بعد از 18 ماهه شدنت عسلم، توی اتاق خواب خودمون داشتم حاضر میشدم که بریم مهمونی، دیدم رفتی ایستادی روی در حصیری سبد رخت چرک ها، بهت گفتم عزیزم چرا اونجا وایستادی دوست داری بهت صندلی بدم بری روی صندلی وایستی؟ و شما با اون صدای دلبرانه هی میگفتی صندلی صندلی و همینطور من رو دنبال میکردی ببینی چی حاصل میشه! و من هم رفتم از زیر تختت اون قصری رو درآوردم برعکسش کردم روی حالت چهارپایه گذاشتم و گفتم حالا برو این رو وایستا جیگرم

ولی تو دقیقا یه کار دیگه انجام دادی که کاملا من رو سورپرایز و متحیر کرد ... لگن رو برداشتی برعکسش کردی بقیه اجزا رو داخلش گذاشتی و بعدش به من گفتی لباسم رو در بیار دقیقا همین جوری! من هم شلوار رو از پات درآوردم ولی در عین ناباوری تو راضی نشدی و میدونی چی گفتی؟ پوشکم رو در بیار !!! من هم با شاخ های درآمده پوشک رو هم درآوردم بازم گفتی لباسم رو دربیار که منظورت بلوزت بود اون رو هم درآوردم و بعد که با دستای کوچولوی نازت بدنت رو چک میکردی که دیگه هیچ لباسی به تنت نباشه اول دنبال نافت گشتی که انگار برات حکم آزادی کامل داشت از لباسخندونک و بعدش هم راست و مستقیم خیلی حرفه ای نشستی روی قصری و گفتی جیش کنم من همینطور شک شده بودم و هی بابات رو صدا میکردم و میگفتم ببین این دخمل یادشه ما چند ماه پیش براش چی تعریف کردیم! ببین چطوری میدونه که باید پوشکش در بیاد بعد جیش کنه؟ خلاصه چند لحظه نشستی و بعدش زود بلند شدی گفتی نیومد!!! بعد کار جالب تر این بود که رفتی عروسک میمون و خرس رو آوردی و نوبتی هر کدوم رو میشوندی روی این قصری و این دیالوگ خوشگل رو میگفتی : میمون جیش کن، عزیزم خوشگلم، دورت بگردم جیش کن!!! و من که در این لحظات ذوق زده شده بودم از سرپاگرفتن میمون جان شما فیلم میگرفتم و توی فلفل نمکی هم مرتب رو به من میکردی و میگفتی جیش میکنه، براش عکس بگیر! یعنی این میمون من داره اظهارلطف میکنه تو فیلم بگیر مامان جون آخه کار مهمی میکنه راضی

 دیگه ساعت مهمونی رفتن داشت دیر میشد و با هزار بازی و نمایش تونستیم شما رو راضی کنیم که بعدا این عملیات ادامه پیدا کنه و رفتیم و نیمه شب بیهوش برگشتیم خونه مون

فردا صبح شد و این قصری شما هم همچنان در وسط اتاق بود و همچین که سفید برفی مامان از خواب ناز بیدار شد یادش افتاد که کارهای مهمی داره و دقیقا مثل شب قبلش از مامانی خواست که لباس هاش رو تک به تک دربیاره و بعدش نشست روی قصری که البته شاهزاده کوچولو به لفظ صندلی ازش یاد می کنند

یعنی میگه بشینم روی صندلی

و بلـــــــــــــــه به محض اینکه نشستی ناباورانه جیش کردی و خیلی خوشحال از جات بلند شدی که ببینی حالا چی شد؟

و من کلی دست و سوت و جیغ و هورا که آفرین دخترم تو موفق شدی عزیزم

و بعدش چون این عملیات در اتاق انجام شده بود محموله رو بردیم دستشویی و مامان گفت حالا بیا خالیش کنیم و بشوریمش و دیگه داستان آب بازی شروع شد و تا یه ساعت کاشی ها و در و دیوار این دستشویی فسقلی رو آبیاری کردی!!!

 

 

پی نوشت 1 : و از اون روز قشنگ ما دوباره رفتیم تحقیقاتمون رو دوباره خوانی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بله عروسک خونه ما تمام تمام علائم و آمادگی های لازم به منظور خداحافظی از پوشک رو دارا می باشد و دقیقا یک هفته است که تمام روز در دستشویی و حمام هستیم (سعی خواهد شد که علائم لازم این پروسه رو در پست بعدی ذکر کنم انشاءالله)

پی نوشت 2: پروژه پوشک گیری با وجود تمام آمادگی های بچه و مادر به شدت کار سخت و پیچیده و حساس و نفس گیری است که امیدوارم فقط فقط خدا کمک همه مامان ها و فسقلی های نازنازیشون باشه تا هیچکدوم خسته و در راه مانده نباشند
پی نوشت 3: نازگلکم تا الان تمامی دفعاتی که حواسم بوده و طبق زمانبندی مناسب توی دستشویی یا حمام بودیم تو هم جیش هم پی پی رو اونجا انجام دادی و این خیلی خیلی پیشرفت خوبی هست ولی بازهم به دلایلی که انشاءالله زود در پست بعدی مینویسم خیلی مردد موندم که دقیقا باید ادامه بدم یا دقیقا الان که جمعه است و یک هفته میگذره شاید عقبگرد کنم (بدجوری در دنیای شک و تردیدهای مادرانه به سر میبرم)

پی نوشت 4: از همه دوستان و عزیزانم که لطف میکنند و به این کلبه مجازی ما سر میزنن عذرخواهی میکنم بابت انقدر دیرنوشت و صد البته باید از دخترم و خودم هم عذرخواهی کنم که اینهمه داستان نانوشته میمونه!!! و بامزه اینکه الان هم قاچاقی اومدم این ها رو نوشتم مثلا قرار بود کار کنم خندونک و بازم میگم؛ چی میشد من میتونستم بنویسم به خدا حرف خیلی خیلی دارمممممممم گریه

پسندها (1)

نظرات (3)

عاطفه
26 اردیبهشت 93 22:20
فوق العاده جذاب ! بامزه ! آموزنده ! و کلی خنده ام گرفت بابت اون گریه ی آخر و حرفایی که داری ! درک میکنم مشغله ی فراوون و لحظه هایی که در بند این نیم وجبی هاس. خدا رو شکر میکنیم واسه این یواشکی اومدنتون و نوشتنتون و اعتراف میکنیم بسیار شرمنده شدیم از ثبت حضور زیباتون در وبلاگ پسرک با این کمبود وقت و اون همه حرفای ناگفته .. ایشالله همیشه سلامت و صد البته موفق باشید
مامان مریم
2 خرداد 93 10:23
ای جاانم چه داستان قشنگی مخصوصا اون قسمت میمونه...فداش بشم من دلم میخواست حسابی بچلونمش با اون ناف کوچولوش امیدوارم موفق باشی مرضیه ی عزیزم واقعا مرحله ی سختیه..ولی خوبه که حالا که شروع کردین تا آخرش برین.. [مرســـــــــی نازنینم... خدا مهتاب جون رو برات حفظ کنه که همیشه حس مهربونی از لابه لای واژه هات میاد... راستش قضیه رو متوقف کردم که انشاءالله توی پست های بعدی شرح میدم ولی واقعا سخته... خوشحال میشم از تجربیاتتون استفاده کنم]
الهه
4 خرداد 93 2:52
تا حالا 125 مرتبه این پستت رو خوندم و تجسم کردم و کیف کردم و حیرت کردم و اصلا نمیدونم چی باید بگم! اگر این شیطون بلای دوست داشتنی رو ندیده بودم باور نمیکردم انقدر که داستان عجیبیه ولی چون بارانم رو دیدم میگم آره کاملا ازش بر میاد . حتی شاید یه روز یه دفعه ای فرمان ماشین رو از دست بابا گرفت و خیلی حرفه ای شروع به رانندگی کرد! یه همچین دختری داری مرضیه جونم . میدونم [وای خاله الهه جون خیلی خجالتمون دادین که!!! نه بابا اینطورها هم نیست من به قضیه به چشم بازی نگاه کرده بودم الان دوباره پوشک میپوشم البته رانندگی رو در فکرش هستم ها!!! ]
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد