بارون میشم و چیک چیک میبارم
امروز پنج شنبه 08/12/92 بود (یک سال و سه ماه و بیست روز)، صبحانه رو خورده بودیم و کنار مبل روی زمین دراز کشیده بودم و تو از سر و شکم و دست و پای من بالا و پایین میرفتی و میخندیدی و بازی میکردی، دیدم با دستات یه اشاره هایی میکنی و تند تند و باخنده و دلبری هم داری یه چیزهایی زمزمه میکنی و یه طوری هم با چشمات من رو نگاه میکنی که انگار میخوای کلی قربون صدقه ات برم ولی من اولش متوجه نشدم گفتم مامانی نفهمیدم دوباره بگو و تو این طوری تکرار کردی " بارون میشم و (یه مکث) چیک چیک میبارم"!!! و دقیقا با انگشت هات هم داشتی ادای من رو در میاوردی که حالت ریزش بارون رو برات در میارم یعنی انگشت ها رقصان از بالا به پایین میان ... (این شعر تو که ماه بلند آسمونی...



