باران عشقمباران عشقم14 سالگیت مبارک

باران عشق

بارون میشم و چیک چیک میبارم

امروز پنج شنبه 08/12/92 بود (یک سال و سه ماه و بیست روز)، صبحانه رو خورده بودیم و کنار مبل روی زمین دراز کشیده بودم و تو از سر و شکم و دست و پای من بالا و پایین میرفتی و میخندیدی و بازی میکردی، دیدم با دستات یه اشاره هایی میکنی و تند تند و باخنده و دلبری هم داری یه چیزهایی زمزمه میکنی و یه طوری هم با چشمات من رو نگاه میکنی که انگار میخوای کلی قربون صدقه ات برم ولی من اولش متوجه نشدم گفتم مامانی نفهمیدم دوباره بگو و تو این طوری تکرار کردی " بارون میشم و (یه مکث) چیک چیک میبارم"!!! و دقیقا با انگشت هات هم داشتی ادای من رو در میاوردی که حالت ریزش بارون رو برات در میارم یعنی انگشت ها رقصان از بالا به پایین میان ... (این شعر تو که ماه بلند آسمونی...
9 اسفند 1392

آنچه آموختم... خدمت دوستان

خب حالا قبل از تموم حرف هایی که توی سرم دارم باید اعتراف کنم که یکی از کارهایی که خیلی وقتها حواس اینجانب رو از ثبت لحظه ها منحرف میکنه موارد زیر هستند و میتونم بگم از وقتی باران به دنیا اومده برای هر مساله ای در حال تحقیق و یادگیری هستم ... مادری ظرافت ها و نکته های ناگفته بسیار زیادی داره و خداروشکر دنیای مدرن امکان جستجو و دستیابی سریع اطلاعات رو فراهم کرده... در بین همه اطلاعات خوبی که توی دنیای مجازی ازش بهره بردم چندین وبلاگ و سایت آموزنده و پربار راهنمایی ها و نکات بسیار مفیدی برام داشتند، خیلی پیش اومده بود که احساس میکردم بخش هایی رو باید به یک دوستم هم ایمیل بزنم تا شاید او هم بهره مند بشه ... بعد با خودم گفتم به جز دوستانی ک...
9 اسفند 1392

عروسکم وقتی میگه دوشت دالممم

مهربون دختر من ... وای وای وای که وقتی با یه برق خاصی توی چشمام نگاه میکنی و لب هات رو کمی غنچه میکنی و بعدش میگی دوشت دالممم... من بال در میارم تا ابرها پرواز میکنم و به خورشید که رسیدم میگم آهای خورشید خانم الان من از تو هم گرمترم...!!! گرمای عشق توی وجودم شعله کشیده ... فرشته معصوم مهربونی کردن رو مشق میکنه و من هم دارم دست و دلبازی و بی حساب محبت کردن رو ازش یاد میگیرم ، چقدر بچه ها خوبن... اون ها دوست ندارن مصنوعی و نمایشی محبت کنند،دوست ندارن کسی بهشون اصرار کنه برای گفتن دوست دارم یا بوسه های معصومانه... دوست دارن محبتشون از ته ته دل کوچولوشون بجوشه و مثل آبشار سرازیر بشه ... فکر کنم دو ماه پیش بود که بعد از حموم وقتی اجازه نمیدادی ...
2 اسفند 1392

علامت سوال

عزیزم این مطلب همیشه برام علامت سوال بوده برای همین مینویسم کاش بتونم جوابم رو بیابم... اون موقع ها که هنوز سعادت مادری نصیبم نشده بود ولی توی وجودم فرشته ها رو خیلی دوست داشتم هر وقت بچه ای رو میدیدم براش لبخند میزدم،‌ دست تکون میدادم و یواشکی شکلک درمیاوردم تا حتما گل خنده روی صورت مثل ماهش بشینه ولی تا سرم رو بالا میاوردم با قیافه خشک و سرد مادر و پدری مواجه میشدم که با بی تفاوتی کامل، خیلی جدی و حتی گاهی اخمو دارند به من نگاه میکنند و سعی میکنند سریع از من گذر کنند، گاهی انگار لبخندی که بچه از همون ارتباط لحظه ای زده بود توی افق محو میشد...!!! این موضوع گذشت و دخترخاله زهرای شما به دنیا اومد... یه کم که گذش...
21 بهمن 1392

دخترم دوست دارم

دخترم حالا که دستهای قشنگت رو در هم گره زدی، حالا که چشمهات رو بستی و داری آروم آروم شیر میخوری، حالا که به جای صدای تولد تولد فقط صدای نفس هات رو میشنوم ، بعد از یه عالمه بازی توی پارک و سوار شدن همه تاپ ها و سرسره ها، دویدن دنبال توپ پسربچه ای که نمیخواد اجازه بده به توپش پا بزنی، بعد از صدا زدن قارقارها و پیشی های محله، بعد از آواز خوندن توی کالسکه موقع برگشت، خستگی و بهانه گیری برای لالا... حالا من به صورت فرشته ای آروم و ناز نگاه میکنم ... نمیدونم توی عالم بالا فرشته ها چه شکلی هستند ولی فکر میکنم به همین ظرافت باشند... به همین لطافت بی کران ... همین قدر معصوم ... وقتی بچه ها بیدارند و بازی میکنند و با قدم های پر از هیجان این طرف اون ط...
9 بهمن 1392

حرف نگفته...

روزها از پی هم میان و به سرعت برق تموم میشن ... هر روز و هر ساعت توی سرم یه دنیا حرف نگفته دارم ... خیلی سخته آدم یه عالمه حرف برای گفتن داشته باشه و درباره تک به تک جمله هاش فکر کنه و توی خیالاتش کلی احساسات خرج همه این جمله ها بکنه و بعد توی هیاهوی کار و زندگی هیچ کدوم رو نتونه بنویسه و انقدر زمان بهش بخوره که حتی از ذهن خودش هم پاک بشه ... سخته که تمام روز بگه یادم باشه برم این موضوع رو بنویسم و نیمه های شب که میاد و صفحه رو باز میکنه انقدر خسته باشه که هر چی دستش رو ببره روی کیبورد چیزی یادش نیاد برای نوشتن ...  امروز برای علی هم تعریف کردم که چقدر توی خیالم مینویسم و بعد همه پاک میشه و بهم گفت که احساس رو هر وقت که میاد باید ...
6 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران عشق می باشد